فراق
سکوت است و سکوت و سکوت زینب زانوانش را در سینه جمع کرده، گریه اش خشک شده، روسری مادر را روی سر انداخته... گاهی روسری را می بوید و بدون اینکه پلک بزند اشک می ریزد... حسن جارو به دست دارد و مثل برادر بزرگ ها حیات را جارو می کند...گه گاهی دور و برش را نگاه می کند که کودکی او را نبیند، سر به دیوار می کوبد و آرام با اشک خون های روی دیوار را می شوید. حسین دست آس را بغل کرده، دست به دسته اش گرفته، انگار دست مادر را در دست داشته باشد، طوری که زینب او را نبیند با مادر نجوا می کند و بوسه به پای مادر می زند. گاهی هم به سراغ خواهر می رود و برایش آب می برد و زینب بدون اینکه سر بچرخاند دست حسین را می بوسد و حسین بدون اینکه خواهر بفهمد به او آب می خوراند. علی سعی می کند وصیت زهرا را عملی کند... گاهی دستش بر سر حسین است. گاهی سر زینب را به سینه فشار می دهد و او را می بوید و بدون آنکه زینب بفهمد در دل زجه می زند. گاهی هم از حسن چیزی می خواهد تا بزرگیش را نشان دهد... اینجا همه عاشقند و همه معشوق... مادر هم گه گاهی به همه شان سر می زند و برای غریبی بعد از خود برایشان اشک می ریزد ولی خنده اش را نشانشان می دهد... خدای عزیز چقدر هوس کربلا کرده ام...
Design By : Pichak |