فراق

 

یادگار سفر شمال، تابستان 90:

 

نزدیک ظهر است اما آسمان و هوا و دریا صدای غروب را زمزمه می کنند.

دل تنگم هنوز...

دل تنگی را خوب می فهمم، تنهایی را هم، در سکوت محض آکنده از صدای ساحل و صخره و موج.

خدا را ندارم هنوز، به این فکر می کنم که در میان انبوه مخلوقاتش مرا گم کرده و من نیز میان حسد، حرص، خشونت و هوس خودم را پیدا نمی کنم.

هوا، هوای گریه است، گریه انتخاب های دنیایی، گریه غفلت، گریه فراموشی، گریه ندیدن، نشنیدن، نفهمیدن...

ضعیفم هنوز حتی ضعیف تر از حلزونی که دیشب روی زبری جاده خود را می کشاند برای رسیدن به درخت و حال که از آنجا می گذشتم اثری از او ندیدم.

او به مقصد رسیده بود و من لحظه به لحظه از مقصد دورتر و دورتر...

حس بطری خالی آب بر روی سنگ های صاف ساحل را دارم.محکوم به چندین سال زندگی حاصلی ندارد جز بر انگیختن حس انزجار آدم ها و حتی حیوانات...

اما هرچه گناهکار باشم عاشق برگزیدگان خدایم و این تنها دست آویز است...

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را می شود از خاطره آب گرفت؟!

 


نوشته شده در سه شنبه 91/2/26ساعت 9:39 عصر توسط دایره سرگردان نظرات ( ) |


Design By : Pichak